تبليغاتX
گل گندم
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386

سلام

به تمام آنهایی که آمدند تا اولین کسانی باشند که این وبلاگ را ببینند

بیگمان تعداد زیادیشون از دوستانم هستن

شب خسته از خیانت نفس مارو بریده

داغ ماه و جاگذاشته روی این تن دریده

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 10:31 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
شب بارانی

خورشید آخرین نفسهای خودرا میکشید تا اسمان را روشن نگاه دارد اما انگار سرنوشت برای او این گونه رقم خورده بود  که به سوی غرب حرکت کند.

شرق شهر به زیر سایه سار اسبان غورنده آسمان رفته بود. ارتفاع 80 متری،یک استکان چای در دست،نم باران بر شیشه، عجب صحنه درامی است.

اما باید رفت ،آسمان خشم گین، باران می بارید، تندو یک ریز می بارید.

من در حرکت به دنبال تاکسی دربست. اما انگار تاکسی ها هم مثل همین باران بی رحم سرازیر شده اند به سمت جنوب شهر . ناگهان در ذهنم خطور کرد آن شعر سهراب سپهری که می گوفت

زیر باران باید رفت

پس از سر علاقه به سهراب دست از سر کچل این تاکسی ها ی گاز سوز برداشتم و قدم به کوچه و خیابان نهادم عجب بارانی،تندو  یک ریز می بارید

و دوباره یادم آمد آن آواز استاد شجریان را که می خواند

ببار ای بارون ببار

بر کوه و دشتو هامون ببار

گهگاه تند می شد و گهگاه کند

از دیدگانم به ناگه گذشتند عابرانی که همچون طناب زنان بالا و پایین می پریدند. شک داشتم که این مردم به تحرک افتاده باشند.

دیری نپاید که شکم به یقین تبدیل شد تبدیل شد. آنها از فراز آبهای ولگرد خیابانی که انگار از خانه هاشان (که همان جوب است) فرار کرده بودند می پریدند.

و دیدم در انتهای کوچه ای تاریک در دانشگاه تهران جوانی، محاسن سیاه، لاغرو درهم و شاد به دور خود می چرخید در فکر بودم که یادم آمد او میثم یعقوبی خودمان است. که درحال خواندن به زیر باران بود. گوشها را تیز کردم همچون گرگان درنده کوههای اوهایو امریکا و شنیدم که میخواند

می چرخمو می گردمو می نوشم از این جام

بی خود شده از خویشمو گردش ایام

این جام یک استعاره بود از همان رانی پرتغال خودمان نه چیز دیگر.

کمی باران بند آمد، نگاهی انداختم به اطرافم دیدم در اتوبوس هفتم تیر به سمت نوبنیاد هستم.

هنوز قطرات باران بر پنجره اتوبوس جاری بود که پیر مرده کهن سالی که از دستان چروکیده تسبیح به دستش پیدا بود روز گار سختی را گزرانده زیر لب گفت

خدایا شکر ........

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 1:30 | | لینک به این مطلب