شنبه پانزدهم دی 1386
شایدها
شاید می خواستم تنها باشم
شاید می خواستم همیشه غصه قصه غسه قصه بخورم
شاید می خواستم دیگه به کوچه های این شهر قدم بگذارم
شاید می خواستم دیگه به نیاسرو طالقان و کاشان نروم
شاید می خواستم دیگر شاد نباشم
شاید می خواستم همیشه گریه کنم
شاید می خواستم همیشه داد بزنم
شاید می خواستم همیشه دروغ بگم
شاید می خواستم بی قید و شرط باشم
شاید می خواستم آسمان را از یاد ببرم
شاید...شاید...شاید...
اما
دیشب فهمیدم که این شاید هارو باید به گورستان برد و دوباره آمد و با شاید ها خداحافظی کرد
و من با آنها بدرود گفتم
من همان عاشق قدیمیم
با همان پرنده در نگاه
با همان سلام های ساده و احمقانه
نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 13:10 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم دی 1386
سهراب
باد می رفت به سروقت چنار
من به سروقت خدا می رفتم
نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 15:15 | | لینک به این مطلب

