تبليغاتX
گل گندم
یکشنبه پنجم اسفند 1386

اي دل آن دم كه خراب از مي گلگون باشي
بي زرو گنج بصد هشمت قارون باشي

در مقامي كه صدارت به فقيران بخشند
چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشي

در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن
ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشي

كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
كي روي رو ز كه پرسي چه كني چون باشي

تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي
ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشي

ساغري نوش كن و جرعه بر افلاك فشان
چندو چند از غم ايام جگر خون باشي

حافط از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشي

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 11:13 | | لینک به این مطلب
شنبه بیستم بهمن 1386
می دونم دلت برام جا نداره

می دونم خطا نکردم.می دونم
می دونم وفا نکردی.می دونم
می دونم دلم شکست.خوب می دونم
خاطراتت داره داغون می کنه
غم وغصت داره ویرون می کنه
آخه تنهایی یه درده عزیزم
وداع کردنت یه مرگه عزیزم
می دونم چشام دیگه اشک نداره
می دونم دلت برام جا نداره
می دونم تنها شدم تو آدما
حتی عشقم دیگه معنا نداره
یادته برام می مردی.یادته
یادته با هم می خوندیم.یادته
یادته تو اون شبای بارونی
تو می گفتی عشقمون آخر نداره

(همشو از بلاگ دوستم دزدیدم)

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 10:25 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
تولد پژمان
خیلی زود همه چیز داره می گذره. انگار همین دیروز بود

که براش مهمانی گرفته بودیم

 می خندیدیم میکوبیدیمو میرقصیدیم بی آنکه بلد با شیم برقصیم.

همیشه انقدر سریع زمانها رو از دست میدیم؟

تازگی ها بود که بالای سردرخانه قبل ازورودش زده بودیم ۳۰ هم گذشته اما تو برای ما همان

برادربزرگتروبرای مادروپدرهمان کودکی هستی که در آغوش آنها آرام میگرفتی.

تو همانی که من از به نام او یک جفت جوراب مردانه

و جور دیگری زندگی آموختم

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تورا به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست میدارم

برای خاطرعطرنان داغ و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گناه

تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه کسانی که نمی شناختم دوست میدارم

 

پژمان تولدت مبارک

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 14:36 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم دی 1386
شایدها
شاید می خواستم تنها باشم

شاید می خواستم همیشه غصه قصه غسه قصه بخورم

شاید می خواستم دیگه به کوچه های این شهر قدم بگذارم

شاید می خواستم دیگه به نیاسرو طالقان و کاشان نروم

شاید می خواستم دیگر شاد نباشم

شاید می خواستم همیشه گریه کنم

شاید می خواستم همیشه داد بزنم

شاید می خواستم همیشه دروغ بگم

شاید می خواستم بی قید و شرط باشم

شاید می خواستم آسمان را از یاد ببرم

شاید...شاید...شاید...

اما

دیشب فهمیدم که این شاید هارو باید به گورستان برد و دوباره آمد و با شاید ها خداحافظی کرد

و من با آنها بدرود گفتم

 

من همان عاشق قدیمیم

با همان پرنده در نگاه

با همان سلام های ساده و احمقانه

 

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 13:10 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سوم دی 1386
سهراب
 

باد می رفت به سروقت چنار

                من به سروقت خدا می رفتم

 

 

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 15:15 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم آذر 1386
دل آسمان....؟
عجب بارانی می بارد دو روزی می شود که تهران یک ریز باران دارد

و آسمانش گریان است. آنقد باران باریده که دوباره مثل همیشه کوچه ها

پر از آب است و ماهم تا مچ در آب اما اتفاق جالب تر در این چند

روزمه آلود بودن هوا است.

عجب مه زیبایی

یعنی دل آسمان هم گرفته است؟

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 12:32 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
شعر وداع

 

    خواندن شعر وداع

             وصله جان تو بود

       یادمان رفت شاعری

                     تو به ما آموختی

                                شعری

                         ورای شعرها

                                               خواندن شعر وداع

                                                        وصله جان تو بود

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 13:45 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
رازی نهفتیم

 

یا دمان باشد که

چه خوش لحظه هایی

 دوزدانه از هم نگاهی ربودیمو

رازی نهفتیم

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 12:3 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386
آخرین سخن

سلام

امروز خیلی روز سختی آخه داره همه چی تموم میشه یه روزی همه

چی شروع شده و یه روزی همه چی تموم میشد این حرفیه که همه

میگن مخصوصا در باره دوستی

یادم یکی از بهترین دوستام این جمله را همیشه می گفت که دوستی ها

یه روزی شروع میشن و یه روزی تموم

اما به چه قیمتی و برای چی.

من همه کاری کردم تا همه چی خوب پیش بره همیشه دوست داشته باشم

ناراحتی با خودم برای دیگران حمل نکنم اما انگار اینجوری نیست.

انگار تمام این کارا رو که دوست نداشتم انجام بدم" انجام دادم

 تازه همیشه من بودم که از دعوا و جدایی قهر بین دوستام بدم می آمد

حالا متهم شدم به اینکه من خودم عاشق این اتفاقا بودم تازه

اگرم گاهی گاهی گاهی با صحبت کردن همه چی تموم میکردم هم

برای خودم بوده و سره دیگران رو شیره می مالیدم دیگران رو خر

میکردم

آره همه چی زیره سره منه همه بدی های دنیا قهرای دنیا زیر سر منه

اما آدمایی که این حرفا رو می زنیین یادتون باشه که پیمان هیچوقت جز

خندیدنو خندوندن شما کاری به کارتون نداشته.

از هم اکنون دیگه این مضاحمت هارو هم نداره

حالا من تنهای تنهام اونقدر تنها که تا به حال ندیدید

اونقدر تنها که میخوام از همتون خدا حافظی آخرو بکنم.

(((((((((("""""""""""""تازه یادت باشه که رفتاری که خودت کردی

رو منم کردم امااااااااااااااااااا من در جواب چه کرمو تو در جواب چه

کردی"""""""""""""""""""")))))))))))))))

دوست دار همیشگی شما پیمان نوروزی

شب خسته از خیانت

 نفس مارو بریده

داغ ماه و جا گذاشته

 روی این تن دریده

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 13:48 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386
عید فطر
روز خوب کلی برو بیا بگو بخند بزن به رقص و عجب روز خوبی بود.

کلی خندیدیم همه جمع بودن از پیر ترین تا جوان ترین و حتی کوچولو 

هایی که بلند بلند می خندیدن.

آنقدر بلند که آخر شب سر درد گرفته بودیم.

ماهم دسته کمی از آنها نداشتیم دیدن فیلمهای طنزی که پار سال ساخته

بودیم خوردن یه فلافل داغ بدون دانستن دیگران. و شلوغی های

مخصوص خودمان که سالهاست گریبان گیر من و همه جوانان فامیل

شده. البته از نظر ما بد نیست آخه آدما اومد رو زمین که شاد زندگی

کنن نه غمگین و سختما هم از کل انسانیت این بخشش که به نظر من

خیلی مهم هستو خوب یاد گرفتیم.

آخر شب هم دیگه انقدر خسته بودیم که حال رفتن به خانه نداشتیم اما

ایکاش دوباره همین دیروز تکرار می شد.

شب که به خانه بر میگشتم خیلی دلم گرفته بود آخه معلوم نیست این

جمع سال دیگه باشن یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!؟؟؟!!!؟!!!

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 9:33 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نهم مهر 1386
یک سال
یکسال بدون هیچ چون و چرا گذاشت! با تمام سختی هایی که داشت؟!

اما جذابیت هم داشت؟         

گه گاه از خودم می پرسم که چرا خوب قبول کردی چرا پاپیش گذاشتی

چه صودی داشت چه شود و

چها نشد اما هرچی ببود خوب یا بد زشت یا زیبا لذت بخش و هیجان

انگیز بود و ادامه دارد این دنیای آرزوها ؟!؟!؟!؟!؟!؟

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 9:8 | | لینک به این مطلب
شنبه سوم شهریور 1386
رفتن
او داشت مي رفت ، بازي زندگي براي او به اتمام رسيده بود،

 مي خواست گذشته هاي خود را به فراموشي بسپارد. ديگر به گذشته نمي انديشيد.
بار سفر بسته بود خداحافطي ميكرد با ديوارهاي خانه با دوستان

با عكسها و دفتر خاطرات کهنه
.......................................................................

آن شب يادش است، يادتان هست چه ميگفت چه مي شنيد
گفتند نرو بمان در كنار ما تو باشي زيباست تو باشي ما هستيم همه

 به يادت هستند خاطرات چه مي شود ما چه مي شويم
............................................................

او ماند هرچه خواستند كرد ولي اي كاش
............................................................

او مي رفت دل آنهارا مي شكاند تا آنها دل او را نمي شكستند
..........................................................
اي كاش ميرفت
اي كاش
اي كاش
.....................................
.................................................

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 16:30 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی ام مرداد 1386
تنهایی
هوای نیمه ابری آسمان آبی آدمهای بدون درد درختان

سر به فلک کشیده کوچه باغهای قدیمی اما دیدنی

دراز کشیده بر روی سکوی گرم آفتاب خورده

 دوست دارم داد بزنم گریه کنم

 اما آدمی................................... آدمی

زاد.............................

 امان از این انسانهای مضاحم دوست دارم بروم

 دوست دارم بروم مزرعه مادریم کنار آن برکه قدیمی زیر درخت

گردوی قدیمی دراز

بکشم از سر لجبازی با همه نفسهایم کند شود

 و بخندم به آن گوسفندی که در آب برکه میخورد آب

دوست دارم تنها باشم تنهای تنها و گریه

کنم برای تمام روزگارانی

که.............................

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 20:34 | | لینک به این مطلب
شنبه شانزدهم تیر 1386
دوست دارم

(برای تمام دوستانم)

تورا به جای همه آنهایی که نشناخته ام دوست میدارم

تورا به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

وبرای خاطر نخستین گناه

تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تورا به جای همه آنهایی که دوست نمیدارم دوست میدارم

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 12:50 | | لینک به این مطلب
شنبه نوزدهم خرداد 1386
سفر

بغضم شکفته است

 و دلم چون بال خونین پرستویی شکسته است گویی ماه آسمان چون دل من گرفته است.

گفته بودی باز میگردی و من مسنوی از گلبرگهای سرخ برایت ساخته بودم. گفته بودی باز میگردی و من هر روز بیاد چشمانت آبی دریا را می نگریستم رفته بودی چون کبوتری سفید بال و برگشتی با سینه ای که بر ان شقایقی نشان ده بودند و من در ازدحام گل و پرنده ترا تا ابدیت

بدرقه کردم.

هنوز عطر صدایت در نهان خانه جانم صدا میدهد.

تو در شبی تیره سرود روشن صبح را خواندی و از این زمین کوچیدی

تصویر حماسه تو همواره در قاب خونین دل ما باقیست.

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 18:25 | | لینک به این مطلب
جمعه چهارم خرداد 1386
دوستان
            آی.....

                 ای تمام دوستان

                    ای شما که یک دقیقه

           با دلم راست گو نبوده اید

         با دلم به گفتگو نبوده اید

                 من هنوز همان عاشق قدیمیم

                                        با همان پرنده در نگاه

                                        با همان سلامهای ساده و صمیمی

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 2:30 | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
شب بارانی

خورشید آخرین نفسهای خودرا میکشید تا اسمان را روشن نگاه دارد اما انگار سرنوشت برای او این گونه رقم خورده بود  که به سوی غرب حرکت کند.

شرق شهر به زیر سایه سار اسبان غورنده آسمان رفته بود. ارتفاع 80 متری،یک استکان چای در دست،نم باران بر شیشه، عجب صحنه درامی است.

اما باید رفت ،آسمان خشم گین، باران می بارید، تندو یک ریز می بارید.

من در حرکت به دنبال تاکسی دربست. اما انگار تاکسی ها هم مثل همین باران بی رحم سرازیر شده اند به سمت جنوب شهر . ناگهان در ذهنم خطور کرد آن شعر سهراب سپهری که می گوفت

زیر باران باید رفت

پس از سر علاقه به سهراب دست از سر کچل این تاکسی ها ی گاز سوز برداشتم و قدم به کوچه و خیابان نهادم عجب بارانی،تندو  یک ریز می بارید

و دوباره یادم آمد آن آواز استاد شجریان را که می خواند

ببار ای بارون ببار

بر کوه و دشتو هامون ببار

گهگاه تند می شد و گهگاه کند

از دیدگانم به ناگه گذشتند عابرانی که همچون طناب زنان بالا و پایین می پریدند. شک داشتم که این مردم به تحرک افتاده باشند.

دیری نپاید که شکم به یقین تبدیل شد تبدیل شد. آنها از فراز آبهای ولگرد خیابانی که انگار از خانه هاشان (که همان جوب است) فرار کرده بودند می پریدند.

و دیدم در انتهای کوچه ای تاریک در دانشگاه تهران جوانی، محاسن سیاه، لاغرو درهم و شاد به دور خود می چرخید در فکر بودم که یادم آمد او میثم یعقوبی خودمان است. که درحال خواندن به زیر باران بود. گوشها را تیز کردم همچون گرگان درنده کوههای اوهایو امریکا و شنیدم که میخواند

می چرخمو می گردمو می نوشم از این جام

بی خود شده از خویشمو گردش ایام

این جام یک استعاره بود از همان رانی پرتغال خودمان نه چیز دیگر.

کمی باران بند آمد، نگاهی انداختم به اطرافم دیدم در اتوبوس هفتم تیر به سمت نوبنیاد هستم.

هنوز قطرات باران بر پنجره اتوبوس جاری بود که پیر مرده کهن سالی که از دستان چروکیده تسبیح به دستش پیدا بود روز گار سختی را گزرانده زیر لب گفت

خدایا شکر ........

نوشته شده توسط حمید رضا نوروزی در 1:30 | | لینک به این مطلب