اي دل آن دم كه خراب از مي گلگون باشي
بي زرو گنج بصد هشمت قارون باشي
در مقامي كه صدارت به فقيران بخشند
چشم دارم كه به جاه از همه افزون باشي
در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مكن
ورنه چون بنگري از دايره بيرون باشي
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
كي روي رو ز كه پرسي چه كني چون باشي
تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي
ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشي
ساغري نوش كن و جرعه بر افلاك فشان
چندو چند از غم ايام جگر خون باشي
حافط از فقر مكن ناله كه گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد كه تو محزون باشي
می دونم خطا نکردم.می دونم
می دونم وفا نکردی.می دونم
می دونم دلم شکست.خوب می دونم
خاطراتت داره داغون می کنه
غم وغصت داره ویرون می کنه
آخه تنهایی یه درده عزیزم
وداع کردنت یه مرگه عزیزم
می دونم چشام دیگه اشک نداره
می دونم دلت برام جا نداره
می دونم تنها شدم تو آدما
حتی عشقم دیگه معنا نداره
یادته برام می مردی.یادته
یادته با هم می خوندیم.یادته
یادته تو اون شبای بارونی
تو می گفتی عشقمون آخر نداره
(همشو از بلاگ دوستم دزدیدم)
که براش مهمانی گرفته بودیم
می خندیدیم میکوبیدیمو میرقصیدیم بی آنکه بلد با شیم برقصیم.
همیشه انقدر سریع زمانها رو از دست میدیم؟
تازگی ها بود که بالای سردرخانه قبل ازورودش زده بودیم ۳۰ هم گذشته اما تو برای ما همان
برادربزرگتروبرای مادروپدرهمان کودکی هستی که در آغوش آنها آرام میگرفتی.
تو همانی که من از به نام او یک جفت جوراب مردانه
و جور دیگری زندگی آموختم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تورا به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست میدارم
برای خاطرعطرنان داغ و برفی که آب می شود
و برای خاطر نخستین گناه
تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که نمی شناختم دوست میدارم
پژمان تولدت مبارک
شاید می خواستم همیشه غصه قصه غسه قصه بخورم
شاید می خواستم دیگه به کوچه های این شهر قدم بگذارم
شاید می خواستم دیگه به نیاسرو طالقان و کاشان نروم
شاید می خواستم دیگر شاد نباشم
شاید می خواستم همیشه گریه کنم
شاید می خواستم همیشه داد بزنم
شاید می خواستم همیشه دروغ بگم
شاید می خواستم بی قید و شرط باشم
شاید می خواستم آسمان را از یاد ببرم
شاید...شاید...شاید...
اما
دیشب فهمیدم که این شاید هارو باید به گورستان برد و دوباره آمد و با شاید ها خداحافظی کرد
و من با آنها بدرود گفتم
من همان عاشق قدیمیم
با همان پرنده در نگاه
با همان سلام های ساده و احمقانه
باد می رفت به سروقت چنار
من به سروقت خدا می رفتم
و آسمانش گریان است. آنقد باران باریده که دوباره مثل همیشه کوچه ها
پر از آب است و ماهم تا مچ در آب اما اتفاق جالب تر در این چند
روزمه آلود بودن هوا است.
عجب مه زیبایی
یعنی دل آسمان هم گرفته است؟
خواندن شعر وداع
وصله جان تو بود
یادمان رفت شاعری
تو به ما آموختی
شعری
ورای شعرها
خواندن شعر وداع
وصله جان تو بود
یا دمان باشد که
چه خوش لحظه هایی
دوزدانه از هم نگاهی ربودیمو
رازی نهفتیم
سلام
امروز خیلی روز سختی آخه داره همه چی تموم میشه یه روزی همه
چی شروع شده و یه روزی همه چی تموم میشد این حرفیه که همه
میگن مخصوصا در باره دوستی
یادم یکی از بهترین دوستام این جمله را همیشه می گفت که دوستی ها
یه روزی شروع میشن و یه روزی تموم
اما به چه قیمتی و برای چی.
من همه کاری کردم تا همه چی خوب پیش بره همیشه دوست داشته باشم
ناراحتی با خودم برای دیگران حمل نکنم اما انگار اینجوری نیست.
انگار تمام این کارا رو که دوست نداشتم انجام بدم" انجام دادم
تازه همیشه من بودم که از دعوا و جدایی قهر بین دوستام بدم می آمد
حالا متهم شدم به اینکه من خودم عاشق این اتفاقا بودم تازه
اگرم گاهی گاهی گاهی با صحبت کردن همه چی تموم میکردم هم
برای خودم بوده و سره دیگران رو شیره می مالیدم دیگران رو خر
میکردم
آره همه چی زیره سره منه همه بدی های دنیا قهرای دنیا زیر سر منه
اما آدمایی که این حرفا رو می زنیین یادتون باشه که پیمان هیچوقت جز
خندیدنو خندوندن شما کاری به کارتون نداشته.
از هم اکنون دیگه این مضاحمت هارو هم نداره
حالا من تنهای تنهام اونقدر تنها که تا به حال ندیدید
اونقدر تنها که میخوام از همتون خدا حافظی آخرو بکنم.
(((((((((("""""""""""""تازه یادت باشه که رفتاری که خودت کردی
رو منم کردم امااااااااااااااااااا من در جواب چه کرمو تو در جواب چه
کردی"""""""""""""""""""")))))))))))))))
دوست دار همیشگی شما پیمان نوروزی
شب خسته از خیانت
نفس مارو بریده
داغ ماه و جا گذاشته
روی این تن دریده
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کلی خندیدیم همه جمع بودن از پیر ترین تا جوان ترین و حتی کوچولو
هایی که بلند بلند می خندیدن.
آنقدر بلند که آخر شب سر درد گرفته بودیم.
ماهم دسته کمی از آنها نداشتیم دیدن فیلمهای طنزی که پار سال ساخته
بودیم خوردن یه فلافل داغ بدون دانستن دیگران. و شلوغی های
مخصوص خودمان که سالهاست گریبان گیر من و همه جوانان فامیل
شده. البته از نظر ما بد نیست آخه آدما اومد رو زمین که شاد زندگی
کنن نه غمگین و سختما هم از کل انسانیت این بخشش که به نظر من
خیلی مهم هستو خوب یاد گرفتیم.
آخر شب هم دیگه انقدر خسته بودیم که حال رفتن به خانه نداشتیم اما
ایکاش دوباره همین دیروز تکرار می شد.
شب که به خانه بر میگشتم خیلی دلم گرفته بود آخه معلوم نیست این
جمع سال دیگه باشن یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!؟؟؟!!!؟!!!
اما جذابیت هم داشت؟
گه گاه از خودم می پرسم که چرا خوب قبول کردی چرا پاپیش گذاشتی
چه صودی داشت چه شود و
چها نشد اما هرچی ببود خوب یا بد زشت یا زیبا لذت بخش و هیجان
انگیز بود و ادامه دارد این دنیای آرزوها ؟!؟!؟!؟!؟!؟
مي خواست گذشته هاي خود را به فراموشي بسپارد. ديگر به گذشته نمي انديشيد.
بار سفر بسته بود خداحافطي ميكرد با ديوارهاي خانه با دوستان
با عكسها و دفتر خاطرات کهنه
.......................................................................
آن شب يادش است، يادتان هست چه ميگفت چه مي شنيد
گفتند نرو بمان در كنار ما تو باشي زيباست تو باشي ما هستيم همه
به يادت هستند خاطرات چه مي شود ما چه مي شويم
............................................................
او ماند هرچه خواستند كرد ولي اي كاش
............................................................
او مي رفت دل آنهارا مي شكاند تا آنها دل او را نمي شكستند
..........................................................
اي كاش ميرفت
اي كاش
اي كاش
.....................................
.................................................
سر به فلک کشیده کوچه باغهای قدیمی اما دیدنی
دراز کشیده بر روی سکوی گرم آفتاب خورده
دوست دارم داد بزنم گریه کنم
اما آدمی................................... آدمی
زاد.............................
امان از این انسانهای مضاحم دوست دارم بروم
دوست دارم بروم مزرعه مادریم کنار آن برکه قدیمی زیر درخت
گردوی قدیمی دراز
بکشم از سر لجبازی با همه نفسهایم کند شود
و بخندم به آن گوسفندی که در آب برکه میخورد آب
دوست دارم تنها باشم تنهای تنها و گریه
کنم برای تمام روزگارانی
که.............................
(برای تمام دوستانم)
تورا به جای همه آنهایی که نشناخته ام دوست میدارم
تورا به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می شود
وبرای خاطر نخستین گناه
تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تورا به جای همه آنهایی که دوست نمیدارم دوست میدارم
بغضم شکفته است
و دلم چون بال خونین پرستویی شکسته است گویی ماه آسمان چون دل من گرفته است.
گفته بودی باز میگردی و من مسنوی از گلبرگهای سرخ برایت ساخته بودم. گفته بودی باز میگردی و من هر روز بیاد چشمانت آبی دریا را می نگریستم رفته بودی چون کبوتری سفید بال و برگشتی با سینه ای که بر ان شقایقی نشان ده بودند و من در ازدحام گل و پرنده ترا تا ابدیت
بدرقه کردم.
هنوز عطر صدایت در نهان خانه جانم صدا میدهد.
تو در شبی تیره سرود روشن صبح را خواندی و از این زمین کوچیدی
تصویر حماسه تو همواره در قاب خونین دل ما باقیست.
ای تمام دوستان
ای شما که یک دقیقه
با دلم راست گو نبوده اید
با دلم به گفتگو نبوده اید
من هنوز همان عاشق قدیمیم
با همان پرنده در نگاه
با همان سلامهای ساده و صمیمی
خورشید آخرین نفسهای خودرا میکشید تا اسمان را روشن نگاه دارد اما انگار سرنوشت برای او این گونه رقم خورده بود که به سوی غرب حرکت کند.
شرق شهر به زیر سایه سار اسبان غورنده آسمان رفته بود. ارتفاع 80 متری،یک استکان چای در دست،نم باران بر شیشه، عجب صحنه درامی است.
اما باید رفت ،آسمان خشم گین، باران می بارید، تندو یک ریز می بارید.
من در حرکت به دنبال تاکسی دربست. اما انگار تاکسی ها هم مثل همین باران بی رحم سرازیر شده اند به سمت جنوب شهر . ناگهان در ذهنم خطور کرد آن شعر سهراب سپهری که می گوفت
زیر باران باید رفت
پس از سر علاقه به سهراب دست از سر کچل این تاکسی ها ی گاز سوز برداشتم و قدم به کوچه و خیابان نهادم عجب بارانی،تندو یک ریز می بارید
و دوباره یادم آمد آن آواز استاد شجریان را که می خواند
ببار ای بارون ببار
بر کوه و دشتو هامون ببار
گهگاه تند می شد و گهگاه کند
از دیدگانم به ناگه گذشتند عابرانی که همچون طناب زنان بالا و پایین می پریدند. شک داشتم که این مردم به تحرک افتاده باشند.
دیری نپاید که شکم به یقین تبدیل شد تبدیل شد. آنها از فراز آبهای ولگرد خیابانی که انگار از خانه هاشان (که همان جوب است) فرار کرده بودند می پریدند.
و دیدم در انتهای کوچه ای تاریک در دانشگاه تهران جوانی، محاسن سیاه، لاغرو درهم و شاد به دور خود می چرخید در فکر بودم که یادم آمد او میثم یعقوبی خودمان است. که درحال خواندن به زیر باران بود. گوشها را تیز کردم همچون گرگان درنده کوههای اوهایو امریکا و شنیدم که میخواند
می چرخمو می گردمو می نوشم از این جام
بی خود شده از خویشمو گردش ایام
این جام یک استعاره بود از همان رانی پرتغال خودمان نه چیز دیگر.
کمی باران بند آمد، نگاهی انداختم به اطرافم دیدم در اتوبوس هفتم تیر به سمت نوبنیاد هستم.
هنوز قطرات باران بر پنجره اتوبوس جاری بود که پیر مرده کهن سالی که از دستان چروکیده تسبیح به دستش پیدا بود روز گار سختی را گزرانده زیر لب گفت
خدایا شکر ........

