مسافر همیشه در حال سفر است و برای هر سفر ترانه ای تازه میگوید
من هم یک مسافرم و برای هر سفر ترانه ای دارم
سفر یعنی از خانه ای به خانه دیگر رفتن
رفته بودم کنار جنگلها، کنار تمام درختان سبز، ميان تمام جنجالهاي بعد
داشت و برداشت برنج، رفتن خانواده به هر عروسي در هر شب و
تنهايي من در سکوت خانه شيرواني به همراه مادر بزرگ سال خورده
ام که چروکهاي روي صورتش داستان صد سال زندگي خود را بازگو
ميکند.
گرفتم عکس از آسمان پر ستاره بالاي سرم. ودراز کشيدن بر روي
تخت چوبي شکسته شده. دقايق در گذر است و من همچنان به آسمان مي
نگرم. صداي شغالها و سگها و گرگهاي جنگلهاي بالا دست نمي گذارند
در آرامش به سر ببرم خنده دار است.........
عکس گرفتم، سه حلقه، و دست آخر تهرانم و مي فهمم که دوربينم گم
شده است و ديگر هيچ عکسي از آن شبها ندارم.
داد و بيداد از اين روزگار ماه و دادن به شبهاي
تار

